حکایت 9  (جلد اول)

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

 

حکایت 9  (جلد اول)

چند تن از دوستان  از قول مردی به  نام ملا محمد که خادم ومحافظ پشت بام حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام بود روایت کردند که حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شبهای جمعه  را در بالای بام حرم بیتوته و عبادت می فرمودند . یک شب از ایشان اجازه خواستم تا برای حفاظت باغ انگوری که در خارج شهر داشتم بروم. حاج شیخ فرمودند : شب جمعه  دنبال چنین کارها مرو و در همین جا بمان و اگر نگران باغ خود هستی دستور می دهم که انرا نگهداری کنند . خلاصه  شب را ماندم و بعد از نماز صبح و پیش از طلوع افتاب  به قصد باغ انگور بیرون  امدم  . اما چون نزدیک باغ رسیدم دیدم مردی که جوالی همراه  داشت بر روی دیوار باغ نشسته است.  فریاد کردم کیستی جوابی نداد . نزدیک  شدم  حرکتی نکرد پایش را کشیدم از بالا ی دیوار روی زمین  افتاد مدتی شانه اهایش را مالیدم تا به هوش امد . گفتم  : کیستی گفت حقیقت امر انکه به دزدی امده بودم ولی چون بالای دیوار رفتم گربه ای نزدیک من امد و چنان بانگ مهیبی کرد که از هوش رفتم تا اکنون که به حال خود باز امدم

 

 

حکایت4 (جلد اول)

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

 

حکایت4 (جلد اول)

مرحوم سید ابواقاسم هندی نقل کرد که : در خدمت حاج شیخ حسنعلی به کوه (معجونی)

از کوهپایه های مشهد رفته بودیم .  در ان هنگام مردی یاغی به نام(  محمد   قوش ابادی )

 که موجب نا امنی ان نواحی گردیده بود  از کناره کوه پدیدار  شد و اخطار کرد که : اگر حرکت  کنید کشته خواهید . مرحوم حاج حسنعلی به من فرمود : وضو داری عرض کردم  اری . دست مرا گرفتند و گفتند : چشم خود را ببند . پس از چند ثانیه  که بیش از دو  سه قدم  راه نرفتخ بودیم  فرمودند :  باز کن  چون چشم گشودم دیدم که نزدیک دروازه  شهریم .

بعد از ظهر  ان روز به خدمتش رفتم  کاسه بزرگی پر از گیاه در کنار اطاق بود.از من پرسیدند در این کاسه چیست عرض کردم : نمیدانم  و درجواب دیگر پرسشهایشان نیز اظهاربی اطلاعی کردم . انگاه  فرمودند :  قضیه صبح را با کسی در میان  نگذاشتی  گفتم  خیر  فرمودند:  خوبست  تو زبانت  را در اختیار داری  بدان که تا زنده ام از ان ماجراسخنی مگو وگرنه موجب مرگ خود خواهی شد.

 

 

حکایت 18( ازجلد دو)

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

حکایت 18( ازجلد دو)

اقای دکتر شاه طهماسبی برای حقیر نوشته اند در حدود سال1318 شمسی و ایام زمستان بود و برف می بارید همسر برادرم می خواست اولین فرزندش را به دنیا بیاورد که در حال درد بود و اقای دکتر سالاری روزی یکی  دو مرتبه می امد و امپولی میزد و می رفت ولی بچه به دنیا نمی امد و کاربه جائی رسید که جان مادر و بچه درخطر حتمی بود دکتر  سالاری  هم  گفت  دیگر کاری از من ساخته نیست. زائو در حال بیهوشی بود و اطرافیان گریه میکردند مرحوم برادرم با مرحوم حاجی مجیر و خزچی که  همسایه ایشان بودند  حدود ساعت  هشت شب درشکه ای کرایه کردند و به عزم رسیدن خدمت حاج شیخ حسنعلی به نخودک حرکت کردند تا استدعای عنایتی نمایند ساعتی نگذشت که فریاد بر امد  محمود اذان بگو  اذان  گفتم بچه به دنیا  امد و مادر نجات یافت و بچه هم سالم بود  من هم خوشحال بودم درب حیاط ایستادم  و منتظر برادرم و همسایگانشان که به خدمت حاج شیخ تشرف  یافته بودند ایستادم تا رسیدن  جلو رفتم و گفتم خبر خوشی دارم گفتند ما خودمان خبر داریم که بچه به دنیا امده است و دختر هم است سپس گقتند چون به ده نخودک  رسیدیم و درب منزل حاج شیخ  را به صدا در اوردیم  ما را به درون منزل هدایت کردند  وارد اطاق شدیم حاج شیخ نشته بودند و منقل اتشی جلو ایشان بود جریان را عرض کردیم همانطور که گوش  میکرد ند به ظاهر با  انبر اتش را بهم می زدند بعد از یک دقیقه  سکوت سرشان را بلند کرده فرمودند مژده می دهم خداوند به شما دختری عنایت کرد اکنون حال مادر و فرزند هر دو خوب است مرحوم برادرم که جوانتر و از این عوالم بیخبر بود کمی تردید کرده عرض می کند ما در این هوای برفی از شهر این همه راه امده ایم ما را نا امید نفرمائید و دعائی یا انجبری عنایت فرمائید  ایشان میگویند شما اطمینان داشته باشید  و الساعه که به منزل برسید میبینید  مطلب درست است که معهذا این انجیر را بگبرید و نصف کنید نصف را خودتان بخورید و نصف دیگر  را همسرتان و نمازها را اول وقت  بخوانید فی الحال ان دختر دارای همسر و چند فرزند است 

 

حکایت 12( ازجلد دو)

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

حکایت 12( ازجلد دو)

اقای حاج سید مرتضی جزایری از قول اقای عبدالحمید مولوی نقل نمود که ایشان گفت زمانی قرار بود رضا شاه برای بازدید مریضخانه شاهرضا به مشهد بیاید ولی در همان زمان  موریانه فراوانی به ساختمان حمله اورده بود به طوریکه موجب وحشت مامورین استانه شده بود و گفتند برای چاره خدمت حاج شیخ حسنعلی باید رفت مرا مامور کردند که خدمت ایشان ر سیدم   و جریان را  عرض کردم  ایشان  روی کاغذی نوشتند موریانه ها ازاین محل بروید فردا صبح که عازم اداره بودم دیدم جلوی مریضخانه مردم بسیاری جمع شده اند  متحیر شدم که چه واقعهای رخ داده است نزدیکتر که رفتم دیدم دو صف موریانه به عرض نیم متر به سرعت دارند ازمریضخانه دور می شوند و مقداری که از مریضخانه دور می شدند به داخل زمین فرو می رفتند تا ظهر انروز دیگر اثری از موریانه ها برجای نمانده بود.

حکایت  5 ( ازجلد دو)

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

حکایت  5 ( ازجلد دو)

در جهان هرچه سوزی  وسازی است    مر خداوند را در ان رازی است

حضرت موسی علی نبینا ئ علیه السلام عرض کرد خداوندا میخواهم عدل تو را در لباس ظلم ببینم   خطاب شد فردا می روی فلان محل چشمه ابی است در انجا مخفی شو که عدل ما را در لباس ظلم خواهی دید بامداد حضرت موسی علیه السلام به محل مذکور  رفت و در پشت تپه ای مخفی شد  ساعتی نگذشته بود که سواری امد و لباسهایش  رابیرون اورد و به درخت اویخت و داخل چشمه شد و خود را شست و از اب خارج شده لباس پوشید ولی کیسه کمری خود را که پولهایش در ان بود فراموش کرد و از درخت برنداشت سوار شد و رفت  بعد از زمانی چوپانی با گله خود رسید  گله خود اب داد  همیانی به درخت اویخته دید ان را برداشت و به کمر خود بست و رفت مدتی نگذشته بود که کوری با کمک عصا  امد و لب چشمه نشت و دست روی خود را شست و رفت زیر سایه درخت ارمید  لحظه ای بعد  سوار  اولی از گرد راه رسید کور رازیر درخت نشسته دید به او گفت من ساعتی قبل در این چشمه شستوشو کردم  ولی کیسه کمری خود را بر ان درخت جا گذاشته ام  اکنون کیسه مرا بده  کور گفت من نابینا هستم از کجا می توانستم  ببینم که تو کیسه کمری خود را از درخت اویخته ای  که بردارم  جواب داد کورها تیزهوش هستند ولی خوش ذات   نیستند تو به یقین  با عصای خود  به درخت ردهای  وقتیی به کیسه    خورد کیسه را برداشتی  کور گفت اگر ممن کیسه را یافتهام ان را چه کرده ام    گفت چون یقین داشتی که صاحبش برای بردن  ان برمی گردد ان را جایی  پنهان کردهای هرچه کور استدلال می کرد و نابینا یی خود را دلیل بی گناههی خود می اورد مورد قبول سوار قرار نمی گرفت و سرانجام گفت یا کیسه مر بده یا گردنت را با شمشیر می زنم کور که کیسه را برنداشته بود هرچه تضرع کرد سودمند نیفتاد  سوار هم که فکر نمی کرد ممکنست شخصی دیگر از راه رسیده و کیسه را برداشته باشد  با شمشیر گردن مرد   نابینا را زد و سوار شد ورفت شب که حضرت   موسی علیهالسلام  برای مناجات به کوه طور رفت عرض کرد خداوندا صحنه را دیدم شرح ان را به من  تعلیم فرما  خطاب شد یا موسی پدر ان سوار صد تومان از پدر ان چوپان برده بود در ان کیسه هم صد  تومان بود چوپان به حق خود رسید پدر کورهم  پدر سوار را کشته بود سوار قصاص  خون پدر خود را کرد و او را کشت

 

 

یا علی مددی

 

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

                                        کمک ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

 

گشاد کار دو عالم به یک اشاره توست

                                           به  کار  ما درنگ  است  یا علی مددی

حکایت4 ( ازجلد دو)

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

حکایت4 ( ازجلد دو)

مرحوم شیخ حسنعلی نقل فرمودند  روزی میر داماد  رحمه الله علیه در مدرسه درس می داد ناگهان روی منبر حالت اغما به ایشان دست داد و بیهوش شد  او رابه منزل بردند یک هفته گذشت همه اطباء  شهر به عیادتش امدند ولی به هوش نیامد  به شاه عباس خبر دادند شاه عباس رحمه الله مرحوم شیخ بهائی رحمه الله را خواست و استدعا کرد بروید و از ایشان عیادت کنید مرحوم شیخ بهائی به عیادت  میرداماد امدند و نبض ایشان را گرفتند سپس نزد شاه عباس برگشتند و فرمودند ایشان  مزاجا سالم می باشند ولی شخص بزرگی در ایشان تصرف کرده و ایشان را به این حال در اورده است   شاه عباس حل  مشکل را ازشیخ  بهائی درخواست  می کند که ان شخص بزرگ را پیدا کند مرحوم شیخ برمیگردد و از خادم مدرسه از واردین روز شنبه استفسار می کند وی شرح می دهد که چند نفر امدند یکی از انها سیدی بود که قدری ژولیده بود ایشان امدند ومدتی ایستادند و صحبتهای میرداماد را گوش کردند و از مدرسه خارج شدند میرداماد به این حالت در امد مرحوم شیخ بهاء نشانیهای بیشتری از خادم گرفته  و رفتند  و در تخت پولاد مشغول  جستجو  شدند و به میرفندرسک رحمه الله علیه برخوردند ودیدند نشانها بر ایشان تطبیق میکند بعد از سلام و عرض

ارادت عرض کردند این سید چه تقیصر داشته که شما او را ادب نموده اید  فرمودندمن مدتی حرفهای او را گوش کردم او بالتتمام از عذاب و قهاریت خدا سخن می گفت و این سبب می شد که مردم از خدا نا امید ودور شوند و حال انکه همه انبیاء امده اند که مردم را به خدا نزدیک کنند در قران هر ایه عذاب که امده یک ایه رحمت بعد از ان نازل شده است (سوره حجر ایه 49)

بعد مرحوم شیخ بهائی فرمودند اهل بیت که تقصیر ندارند و خیلی در ناراحتی بسر می برند  میرفندرسک فرمود بروید خوب شد مرحوم شیخ بهاء که برگشتند دیدند میرداماد به حال امده و  نشته است در این زمینه گویند : ازشیخ ابوسعید ابوالخیررحمه الله  علیه  پرسیدند خداوند چرا خلق را افرید شیخ فرمود : نعمتش زیاد بود نعمت خوار می خواست  رحمتش زیاد بود گناهکار می خواست  قدرتش زیاد بود نظظاره  میخواست

 

حکایت 7

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

حکایت 7(جلد 2)

صبح زمستان یکی از روزهای سرد سنه 1357 هجری قمری که برف زیادی تقریبا هشتاد سانیمتر بر بالا بامها نشته بود مرحوم پدرم علیه رحمت علیه فرمودند   علی بروتحقیق کن که امروز از اهل ده( نخود ) کسی به شهر می رود یا نه  تحقیق کردم گفتند برف زیاد امده و در راه گرگ است وکسی به شهر نمی رود.  امدم به ایشان عرض کردم  فرمودند: من هم حال رفتن ندارم.  عرض کردم نروید.  فرمودند ولی باید رفت  بعد فرمودند: تو به تنهائی  برو عرض کردم از رفتن به تنهائی خوف دارم فرمودند باید بروی مرکوبی تهیه کن تا بگویم چه کنی  رفتم و مرکوبی تهیه کردم و عرض کردم حاضرم فرمودند : این مبلغ را بگیر و ببر شهر در محله نوقان منزل اقا سید ناصر مکی که از شاگردان ایشان بود.  نصفش را ایشان بده زیرا سید چهار روز چیزی نخورده است و فرمود زن بیوه سیده ای هست نصف دیگر ان را به ان زن بده که سه روز است چیزی نخورده است . وجه را گرفتم و حرکت کردم  وبه شهر امدم اولا در راه به هیچ موجودی برنخوردم  و ثانیا حقیقت همان بود که ایشان فرموده بودند  هر دو نفرشان گفتند که چهار  روز  وسه روز است که غذا نخورداند و گفتند در این فکر بودیم که در این روز برفی چه کنیم در اثر فقر و کمبود غذا حال حرکت در انها نمانده بود  وجه را گرفتند و شکر الهی رابه جا اوردند.

 

بندگان  حق  رحیم   و  بردبار          خوی حق دارند در  اصلاح  کار

مهربان بی رشوتان یاری کنان         در مقام  سخت  و در  روزگران

هین بجو این قوم را ای مبتلا          هین غنیمت دارشان پیش از بلا

 

 

 

 

وصیت وسفارش حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به  فرزندش

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

 

وصیت وسفارش حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به  فرزندش

اول: انکه نمازهای یومیه  خویش را در اول وقت  انها به جای اوری

دوم:  انکه در انجام حوایج مردم هرقدر که میتوانی بکوشی و هرگز میندیش که فلان

       کار بزرگ از  من ساخته  نیست  زیرا اگر بنده خدا در راه حق گامی بردارد خداوند        نیز او را یاری خواهد فرمود.

سوم :انکه سادات را بسیار گرامی و محترم شماری  وهر داری در راه اشان صرف و            خرج کنی و از فقر و درویشی در اینکار پروا منمائی.

چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقئی وپرهیز پیشه خود ساز

پنجم :به ان مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی .

سالهای مجاورت در مشهد

 

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

 

سالهای مجاورت در مشهد

در سال 1314 هجری قمری یکی از سادات  محترم مشهد برای شیخ حسنعلی اصفهانی سجاده ای و رختخوابی هدیه فرستاد. در جواب  فرمود ه بودند : سجاده  را به خاطر سیادت شما که رعایت حرمتش را بر خود واجب می دانم می پذیرم ولی به رختخواب نیازم نیست  زیرا  که بیست و پنجسال  است که پشت و پهلو بر بستر استراحت  ننهاده ام  ار ی بندگان خدا اینگونه عمل میکردند

 

 

شفا دهنده اوست

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

شفا دهنده اوست

حضرت شیخ رحمه الله علیه چون به کسی دوا  یا دعا میدادند میفرمودند :

 ما بهانه ای بیش نیستیم و شفا دهنده اوست زیرا که این عالم محل اسباب است

 و خداوند فرموده است از انجام کارها جزبه وسیله اسباب وسائط  ابا و امتناع دارد.

از اینرو لازم است به هنگام مرض به طبیب مراجعه نمود سپس می فرمودند : حضرت

موسی علیه السلام مبتلا به قولنج  شد و هنگامی که برای مناجات با حضرت رب الارباب به کوه طور رفت عرض کرد: خداوندا مریض شده ام مرا شفاعنایت فرما .

خطاب شدکه ای موسی به طبیب مراجعه کن.

عرض کرد : خداوندا پاسخ مردم را چگونه بگویم درحالیکه خواهند گفت که تو کلیم اللهی و مرده را زنده میکنی و کور را شفا میدهی.  انگاه برای مرض خود به طبیب مراجعه میکنی  خطاب شد.  یا موسی ما این گیاهان را عبث نیافریدیم و علم طب را عبث به انسان الهام نکردیم حال ایاچون تو موسی هستی انتظار داری که این همه را عبث بگذاریم وبی سب

مرض تو را شفا دهیم .

 

 

 

نماز

نماز

   حضرت رسول اکرم(ص)  میفرماید:

انکس که به عمد و اختیار  نماز نخواند  قطعا کافر  است .

در حدیث دیگر فاصله میان بنده و کافر گردیدن او ترک نماز است .

 

هر ان کس غافل از حق یک زمان است

                                     در اندم  کافر است  اما نهان است

 

اگر  ان  غافلی     پیوسته        بودی      

                                در     اسلام    بر     وی  بسته   بودی       

 

خداوند متعال در قران میفرماید :

در حال مستی و بی خبری به نماز نزدیک نگردید  تا ان که بدانید چه میگویید

نماز که بدون توجه کامل دل انجام شود گر چه وظیفه واجب به ان ساقط  شده است

 لیکن ان را احترامی و ارزشی که باید و شاید نیست

 

اسرا نماز انگاه حاصل شود که شش چیز حاصل باشد :

 اول: حضور قلب  یعنی دل را به هنگام نماز  به هیچ چیز جز پروردگار  جلت عظمته  تعلق نباشد

دوم: فهم کردن معانی قرائت  و ذکر و تسبیح نماز  به طوری که دل در فهم ان الفظ مطابق زبان باشد

سوم: تعظیم  یعنی در ان حالت عظمت معبود و مبدا مقصود در خاطر او بود .

چهارم:  هیبت  یعنی از غایت عظمت پروردگار خوف بر دلش هجوم ارد که مباد در این عبادت  تقصیری باشد .

پنجم : امید  که مقام کرم و جود خداوند  اکرم الاکرمین  بر او معلوم باشد

ششم:  شرم  یعنی خود و عبادت  خود را کوچک تر از ان بداند که شایسته درگاه باشد  

حکایت

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

 

حکایت   (از جلد یک )

شیخ حسنعلی اصفهانی می فرمودند در سال 1311هجری قمری برای دومین بار به ارض اقدس رضوی مسافرتت و تا سال 1314  در ان شهر توقف داشتم در همین سفر و   در ان زمان که در صحن عتیق رضوی به ریاضت مشغول بودم  روزی پیری ناشناس بر من وارد شد و گفت یا شیخ  دوست دارم که یک اربعین  خدمتت را کمر بندم . گفتم: مرا حاجتی نیست تا به انجام ان بپردازی . گفت :اجازه ده که هروز کوزه اب راپر کنم به اصرار پیر تسلیم  شدم  و  هر روز علی الصباح به در اطاق می امد و می ایستاد و با کمال ادب می خواست تا او را به کاری فرمان دهم و در این مدت  هرگز ننشست چون چهل روز پایان یافت گفت : یا شیخ من چهل روز ترا خدمت کردم  حال از تو توقع دارم تا یک روز مرا خدمت کنی . در ابتدا اندیشیئم که شاید مرد عوامی باشد و مرا به تکالبف سخت مبتلا کند . ولی چون یک اربعین با اخلاص به من خدمت کرده بود  با کراهت خاطر پذیرفتم . پیر فرمان داد تا من در استانه اطاق بایستم و خود در بالای حجره روی سجاده من نشست و فرمان داد تا کوره و دم و اسباب زرگری برایش اماده سازم این کار با انکه بر من به جهاتی شاق و دشوار بود به خاطر پیر انجام دادم و لوازمی که خواسته بود فراهم ساختم . دستور داد تا کوره را اتش کنم و بوته بروی اتش نهم  و چند سکه پول مس در بوته افکنم و انگاه فرمود: انقدر بدمم تا مسها ذوب شود . از ذوب ان مسها اگاهش کردم. گفت :خداوندا  بحق استادانی که خدمتشان را کرده ام این مس ها را به طلا تبدیل فرما و پس از ان به من دستور داد بوته را در(رجه)خالی کن وسپس پرسید: چه می بینی . دیدم طلا و مس مخلوط است . او را خبر دادم . گفت که مگر وضو نداشتی   گفتم  نه  فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره  فلز را در بوته ریختم و در کوره دمیدم تا ذوب شد و به دستور وی وپس ازذکر قسم پیشین بوته را در(رجه) ریختم ناگهان دیدم که طلای ناب است  انرا برداشتیم و به اتفاق  نزد چند زرگر رفتیم. پس از ازمایش تصدیق کردند که زر خالص است انگاه طلا را به قیمت روز بفروخت  و گفت : این پول را تو به مستحقان می دهی یامن .گفتم : تو به این کار اولی هستی. با هم به درچند خانه رفتیم و پیر پول را تا اخرین ریال به مستحقان داد نه خود برداشت و   نه به من چیزی بخشید و بعد از ان از یکدیگر جدا شدیم و دیگر او را ندیدم .

 

 

 

حکایت

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

 

حکایت   (از جلد یک )

شیخ حسنعلی اصفهانی می فرمودند در سال 1311هجری قمری برای دومین بار به ارض اقدس رضوی مسافرتت و تا سال 1314  در ان شهر توقف داشتم در همین سفر و   در ان زمان که در صحن عتیق رضوی به ریاضت مشغول بودم  روزی پیری ناشناس بر من وارد شد و گفت یا شیخ  دوست دارم که یک اربعین  خدمتت را کمر بندم . گفتم: مرا حاجتی نیست تا به انجام ان بپردازی . گفت :اجازه ده که هروز کوزه اب راپر کنم به اصرار پیر تسلیم  شدم  و  هر روز علی الصباح به در اطاق می امد و می ایستاد و با کمال ادب می خواست تا او را به کاری فرمان دهم و در این مدت  هرگز ننشست چون چهل روز پایان یافت گفت : یا شیخ من چهل روز ترا خدمت کردم  حال از تو توقع دارم تا یک روز مرا خدمت کنی . در ابتدا اندیشیئم که شاید مرد عوامی باشد و مرا به تکالبف سخت مبتلا کند . ولی چون یک اربعین با اخلاص به من خدمت کرده بود  با کراهت خاطر پذیرفتم . پیر فرمان داد تا من در استانه اطاق بایستم و خود در بالای حجره روی سجاده من نشست و فرمان داد تا کوره و دم و اسباب زرگری برایش اماده سازم این کار با انکه بر من به جهاتی شاق و دشوار بود به خاطر پیر انجام دادم و لوازمی که خواسته بود فراهم ساختم . دستور داد تا کوره را اتش کنم و بوته بروی اتش نهم  و چند سکه پول مس در بوته افکنم و انگاه فرمود: انقدر بدمم تا مسها ذوب شود . از ذوب ان مسها اگاهش کردم. گفت :خداوندا  بحق استادانی که خدمتشان را کرده ام این مس ها را به طلا تبدیل فرما و پس از ان به من دستور داد بوته را در(رجه)خالی کن وسپس پرسید: چه می بینی . دیدم طلا و مس مخلوط است . او را خبر دادم . گفت که مگر وضو نداشتی   گفتم  نه  فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره  فلز را در بوته ریختم و در کوره دمیدم تا ذوب شد و به دستور وی وپس ازذکر قسم پیشین بوته را در(رجه) ریختم ناگهان دیدم که طلای ناب است  انرا برداشتیم و به اتفاق  نزد چند زرگر رفتیم. پس از ازمایش تصدیق کردند که زر خالص است انگاه طلا را به قیمت روز بفروخت  و گفت : این پول را تو به مستحقان می دهی یامن .گفتم : تو به این کار اولی هستی. با هم به درچند خانه رفتیم و پیر پول را تا اخرین ریال به مستحقان داد نه خود برداشت و   نه به من چیزی بخشید و بعد از ان از یکدیگر جدا شدیم و دیگر او را ندیدم .

 

 

 

برات رهايي از آتش

برات رهايي از آتش

 

در زمان حضرت رسول(ص)، مردي از بازار يک ماهي خريد و به منزل برد. هرچه سعي کردند که آن ماهي را روي آتش سُرخ کنند و نوش جان کنند، فايده نداشت و آتش بر ماهي اثري نمي گذاشت!

 

ماهي را خدمت حضرت رسول(ص) آوردند و علت را جويا شدند. حضرت پيامبر(ص) قضيه را از خود ماهي پرسيدند. ماهي هم به اذن خداوند باريتعالي زبان گشود و اين گونه تعريف کرد:

 

روزي کِشتي براي شکار ماهي در دريا، تور انداخته بود و من براي فرار از به دام افتادن، به کناره کشتي پناه آوردم. در اين هنگام شنيدم که صياد در حين کار، ذکري را زمزمه مي کند. خوب گوش دادم و من هم آن ذکر را تکرار کردم. ذکر اين بود:

 

الّلهُمَّ صَلّ عَلي مُحمّدٍ وَ الِ مُحمّدٍ

 

ناگهان ندايي آمد که اي ماهي، بدن تو به آتش حرام شد به برکت اين ذکر.

 

 

 

حال، قضاوت با خود شما!!!

 

عبادت و بندگی

 عبادت و بندگی

خداوند متعال میفرماید:  جن و انس را نیافردم مگر برای انکه مرا عبادت کنند.

 

در کتاب (ارشاد القلوب) از علی (ع) منقول است که پیامبر (ص) از پروردگار خود در شب معراج پرسیدم : پروردگارا سراغاز عبادت و بندگی چست  فرمود: سراغاز ان خاموشی و سکوت و روزه داری است پرسیدم بنده از روزه چه فوایدی است فرمود:روزه در ادمی حکمت به بار می اورد  و حکمت موجب معرفت میشود و معرفت سبب پیدایش یقین در بنده خواهد  گردید. انگاه که بنده من از یقین برخوردار شد  دیگر به سختی و ستی روزگار خود نخواهد اندیشید.

ازحضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیه ا ست :اگر زبان و گوش و چشم و سایر اعضاء

شخص روزه دار به حالت روزه و امساک نباشد از روزه خود چه بهره ای خواهد برد

 

از امیرالمومنین (ع) روایت  شده است که از پیامبر (ص)فرمود : اگر بندهای از بندگان خدا در حال روزه از کسی دشنام شنود و بگوید :من صائم و روزه دارم و در برابر دشنام

بجز از سلام و سلامت برای تو نخواهم  خواست در این حالت خداوند فرماید : این بنده مرا به بهشت برید که از شرر بنده دیگر من به روزه پناه  برده است

 

در کتاب  فقه الرضا امده است :که خدایت رحمت کند که روزه حجاب و پرده ای است

که خداوند متعال بر زبان وگوش و چشم و سایر اعضاء بندگان خود قرار داده است .

 

از امام صادق (ع)  عبودیت و بندگی گوهری است که حقیقت و باطن ان  ربوبیت است  انچه که در راه  عبودیت و بندگی از دست بدهد در ربوبیت به دست اید و دقایقی از ربوبیت که پنهان ماند در عبودیت به ان دست یابند

 

 

ریاضت  و مخالفت با هوای نفس

ریاضت  و مخالفت با هوای نفس

محققان اهل ریاضت و سلوک از هزار مساله در این فن شریف پانزده مساله را تاکید کرده اند و هر کس  انها را به کار بندد همانند انست که هر هزار را به کار بسته باشد

 

اول: انکه به محض گرسنگی و تشنگی طعام نخورد و اب نیاشامد .

دوم: انکه با هر خشمی جنگ و بی خردی نکندد.

سوم: انکه باهر ازاری خشم نگیرد .

چهارم : انکه از ناشنوده و نادیده خود رادور دارد.

پنجم: انکه به هر نیتیاز گفتن سخن حق باز نماند.

ششم: انکه به هرعجبی نخندد.

هفتم : انکه  از هر دردی ننالد.

هشتم: انکه با هرمصیبتی و محنتی جزع وفزع نکند .

نهم :  انکه به هر نعمتی ننازد .

دهم: انکه به مدح کسی مغرور و فریفته نشود .

یازدهم : انکه طعام هرکسی را نخورد.

دوازدهم: انکه در باره هر کاری سخن نگوید .

سیزدهم:  انکهبا هیچکس مزاح نکند .

چهاردهم:  انکهبه هر چه پسند حق باشد تن در دهد.

پانزدهم: انکه از گفتار و کردار ناپسندیده دوری گزیند .

 

 

 

 

 

حکایت 1 ( ازجلد دو)

کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها  مولف علی مقدای اصفهانی  پسر شیخ  حسنعلی مقدای اصفهانی

حکایت 1 ( ازجلد دو)

مرحوم پدرم رحمه الله علیه نقل می فرمودند  که در شهر حله  در عراق شخصی بود از الواط که صاحب مکنتی فراوان و در شرارت نیز معروف بودیکی از علمای نجف

 (که مرجع وقت خود بود و پدرم نام او را ذکرنکردند ولی از علمای اهل الله بوده )شبی درخواب می بیند که لوطی مذکوردربهشت همسایه حضرت امیرالمومنین علیه السلام است .ان عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت از نجف به قصد حله  حرکت کرده و به منزل ان شخص شرور میرود و  او را می طلبد چون ورود عالم رابه صاحب خانه  خبر می دهند بسیار ناراحت می شود و فکر می کند که مشارالیه حتما برای نهی از منکرامده است ولی بهرحال به درمنزل میرود و ایشان را به خانه دعوت میکند و برای ایشان چای و قهوه میاورد  وقتی  می بیند که  عالم  مزبور چای و  قهوه  صرف نمی کند که وی نه از روی دوستی  بلکه از راه مخاصمه و دشمنی وارد شده است زیرا در عرب رسم است که اگر کسی به منزل شخصی برود ولی چیزی نخورد این خود دلیل دشمنی است لذا عرض می کند اقا تا این زمان از جانب من به شما اسائه ادبی نشده است پس دلیل دشمنی شما چیست  عالم مزبور جواب می دهد که من با شما خصومتی ندارم بلکه  سوالی دارم  که اگر جواب بدهید چای و قهوه  شما را می خورم.

عرض می کند سوال خود را بفرمائید  ایشان خواب خود را نقل و تاکید میکند که من  یقین دارم خواب من صحیح است تو با این سابقه و شهرت بدی که داری چه کرده ای که با امیرالمومنین علیه السلام در بهشت همسایه شده ای عرض می کند این سری بود بین من و حضرتش معلوم بود حضرت اراده فرموده اند این سر فاش شود سپس دختر بچه 9 ساله اش را نشان میدهد و میگوید  مادر این کودک دختر شیخ حله  بود و من عاشق او شدم ولی چون بد نام بودم میدانستم که شیخ دختر خود را به من نخواهد داد در عین حال از من واهمه  داشتند به خوستگاری  رفتم  پدرش گفت این دختر نامزد پسر عمویش می باشد اگر تو بتوانی پسر عمویش را راضی کنی من مخالفتی ندارم نزد پسر عمویش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز کردم  گفت اگر تو مادیان خود را به من ببخشی من به این ازدواج رضایت میدهم

(بایددانست که درعرب مادیان حکم زن را دارد ومعمولا کسی انرابه دیگر نمی بخشد) ولی چون من عاشق بودم مادیان را به او بخشیدم و از او رضایت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جریان را گفتم  گفت برادر دختر را نیز باید راضی کنی  نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم  در ان زمان باغی زیبا و مصفا در خارج شهر داشتم  برادرش گفت ان باغ خارج شهر را به من ببخشی من رضایت می دهم  باغ را هم به او بخشبدم و پیش پدر دختر رفتم این بار گفت باید مادر دختر را هم راضی کنی و علت این همه اشکال تراشی ان بود که نمی خواست دخترشان را به من تزویج کنند و در ضمن از من هم میترسید لذا نزد مادر دختر رفتم و او برای موافقت خود خانه خوبی را که در حله داشتم از من مطالبه کرد. 

دادم و موافقت او را نیز گرفتم و باز پیش پدر دختر رفتم  این بار نوبت راضی کردن پدر دختر بود که رضایت او هم با بخشیدن یک پارچه ملک  اباد تحصیل شد  دیگر بهانه ای نداشتند  معذلک با اکراه دختر را عقد کردند و به زنی به من دادند  شب عروسی  هنگامیکه به حجله رفتیم عروس به من گفت این بار این منم که از تو چیزی میخواهم گفتم من هرچه داشتم در راه تو دادم و اکنون هم هرچه از ثروت من باقی مانده است از ان تو باشد گفت من حاجت دیگری دارم گفتم هرحاجتی داری بخواه  گفت حاجت من بسیار مهم است و قبل از انکه حاجت خود را بگویم شفیعی دارم که باید او را به تو معرفی کنم  شفیع من فرق شکافته حضرت امیرالمومنین علیه السلام  است  اما حاجت من این است که من با پسر عمویم قبل از عقد به موجب صیغه محرم و هم بستر شده ام و از او باردارم و هیچ کس از این موضوع اگاه نیست  اگر این راز فاش شود برای قبیله ما ننگی بزرگ  است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه کن و بگو مرده است.

 و این ننگ را از خانواده ما بردار زیرا تا وضع حمل نکنم بر تو حرامم و بعدا  نیزصدمه زیادی به ما میخورد.

  گفتم ان شفیعی را که تو اورده ای بزرگتر از ان است که من مرتکب چنین جنایتی شوم  از اکنون تو به منزله خواهر من هستی و از حجله بیرون  امدم  تا امروز کسی از این راز ما اطلاع نداشت و معلوم می شود حضرت می خواستند شما مطلع  شوید  این دختر نه ساله همان طفل است که در رحم او بود همه بستگان این بچه را از ان من میدانند و این زن هم تا امروز حکم خواهر مرا  داشته است

 

 

  

 

حسنعلي- اصفهاني

 

حاج شيخ حسنعلي مقدادي اصفهاني، مشهور به "نخودكي" فرزند ملاعلي اكبر نيمه ذيقعده سال 1279 ه.ق در اصفهان متولد شد. پدرش او را از همان كودكي در هر سحرگاه بيدار و با نماز و دعا آشنا ساخت و از آن پس، تا پانزده سالگي، بيشتر شبها را تا صبح بيدار مي ماند و از پانزده سالگي تا پايان عمر پربركتش هر ساله ماههاي رجب و شعبان و رمضان و ايام البيض هر ماه را روزه دار بود و شبها تا صبح بيتوته مي كرد.
حاج شيخ، خواندن و نوشتن و زبان و ادبيات عرب را در اصفهان فراگرفت و فقه و اصول و منطق و فلسفه را نزد آخوند ملا محمد كاشي و ميرزا جهانگير خان قشقايي تلمذ كرد و تفسير را از محضر حاج سيد سينا، پدر سيد جعفر كشفي و تني چند از فحول دانشوران آن عصر بهره جست. او سال 1303 ه.ق عازم مشهد شد و يك سال در اين شهر اقامت كرد و سال بعد براي تكميل معارف الهي به نجف مشرف گرديد و نزد سيدمحمد فشاركي سيدمرتضي كشميري و ملااسماعيل قره باغي دانش آموخت سال 1311 ه.ق بار ديگر به مشهد سفركرد و تا سال 1314 ه.ق در مشهد ماند.
در سال 1315 ه.ق حاج شيخ به اصفهان بازگشت و پس از توقف كوتاهي عازم نجف شد و تا سال 1318 ه.ق در آنجا ماند، در نجف در مسجد كوفه، سهله، مقبره كميل و ميثم تمار به زيارت و عبادت مي پرداخت. سال 1319 ه.ق بار ديگر به اصفهان بازگشت.
دلباختگي به مقام ولايت حاج شيخ را چندين بار به عتبات كشيد، تا اين كه در سال 1329 ه.ق به مشهد عزيمت كرد و تا پايان عمر در مشهد اقامت داشت.
يك ماه آخر عمر را در منزل بستري بود، تا آن كه يكي دو ساعت پس از طلوع آفتاب روز 17 شعبان سال 1361 ه.ق / شهريور 1321 در 82 سالگي چشم از عالم ماده بست و جنازه اش در صحن عتيق در حرم مطهر امام رضا (ع)، كنار ايوان عباسي دفن گرديد

ماه ضيافت الهي و ماه رحمت را به تمام مسلمين تبريك ميگويم

فرا رسيدن ماه مبارك رمضان ، ماه ضيافت الهي و ماه رحمت را به تمام مسلمين تبريك ميگويم

خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست. و ما را به شناسائى فضل اين ماه، و بزرگ داشتن حرمت آن، و خوددارى از آنچه در آن منع كرده ‏اى ملهم ساز، و به روزه داشتن آن بوسيله نگه داشتن اعضاء از گناهانت، و بكار بردن آنها - در آن ماه - به آنچه ترا خشنود سازد، يارى ده. تا با گوشهاى خود سخن لغوى ننيوشيم، و با چشمهامان به طرف لهوى نشتابيم، و دستهامان را به حرامى نگشائيم، و گامهامان را در امر ممنوعى پيش نگذاريم. و تا شكمهامان غير آنچه حلال ساخته‏اى در خود جاى ندهد، و زبانهامان جز به آنچه تو حديث كرده‏اى گويا نشود، و جز در كارى كه به ثواب تو نزديك سازد زحمت نكشيم، و جز آنچه از عقاب تو نگاه دارد فرا نگيريم، آنگاه همه آن اعمال ما را از رياكاران، و سمعه سمعه‏پيشگان بپيراى، بطورى كه احدى غير از ترا در آن شريك نگردانيم و جز تو، در آن، مرادى نداشته باشيم.
خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و ما را در اين ماه بر اوقات نمازهاى پنجگانه - با آن حدودش كه تحديدى كرده‏اى و واجباتش كه مقرر داشته‏اى و شروطش كه تعيين نموده‏اى و اوقاتش كه معين فرموده‏اى - واقف ساز، و ما را در نماز با كسانى برابر نما كه به مراتب شايسته آن بالغ، و اركانش را حافظند، و آن را در اوقات خود همانطور كه پيغمبرت (صلواتك عليه و اله) در ركوع و سجود و همه فضيلتهايش تشريع فرموده، با كاملترين طهارت و بليغ‏ترين خشوعى بجا آورنده‏اند. و ما را در اين ماه موفق دار كه بوسيله بر و احسان، به خويشان خود بپيونديم، و با انعام و بخشش به همسايگان خود رسيدگى نمائيم، و اموالمان را از مظالم و حقوق بپيرائيم، و با بيرون كردن زكات، آن را پاك گردانيم، و با آنكه از ما دورى كرده باز گرديم، و در باره آنكه بر ما ستم كرده انصاف دهيم، و با آنكه بما دشمنى كرده آشتى كنيم. مگر آن كس كه براى تو با او دشمنى شده باشد، زيرا كه او دشمنى است كه ما با او دوستى نمى‏كنيم، و حزبى است كه با او صاف نمى‏شويم. و ما را توفيق ده بر اينكه، در اين ماه بتو تقرب جوئيم، بوسيله اعمال شايسته‏اى كه ما را به آن از گناهان پاك گردانى و از تجديد عيوب در اين ماه باز گردانى. تا هيچيك از فرشتگانت جز مرتبه‏اى نازلتر از ابواب طاعت و انواع تقربى كه ما بجا آورده‏ايم به پيشگاهت تقديم نكند