حکایت 9 (جلد اول)
کرامات و حکایات از کتاب نشان از بی نشانها مولف علی مقدای اصفهانی پسر شیخ حسنعلی مقدای اصفهانی
حکایت 9 (جلد اول)
چند تن از دوستان از قول مردی به نام ملا محمد که خادم ومحافظ پشت بام حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام بود روایت کردند که حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شبهای جمعه را در بالای بام حرم بیتوته و عبادت می فرمودند . یک شب از ایشان اجازه خواستم تا برای حفاظت باغ انگوری که در خارج شهر داشتم بروم. حاج شیخ فرمودند : شب جمعه دنبال چنین کارها مرو و در همین جا بمان و اگر نگران باغ خود هستی دستور می دهم که انرا نگهداری کنند . خلاصه شب را ماندم و بعد از نماز صبح و پیش از طلوع افتاب به قصد باغ انگور بیرون امدم . اما چون نزدیک باغ رسیدم دیدم مردی که جوالی همراه داشت بر روی دیوار باغ نشسته است. فریاد کردم کیستی جوابی نداد . نزدیک شدم حرکتی نکرد پایش را کشیدم از بالا ی دیوار روی زمین افتاد مدتی شانه اهایش را مالیدم تا به هوش امد . گفتم : کیستی گفت حقیقت امر انکه به دزدی امده بودم ولی چون بالای دیوار رفتم گربه ای نزدیک من امد و چنان بانگ مهیبی کرد که از هوش رفتم تا اکنون که به حال خود باز امدم
تماس با ما